السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
649
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
و رفاه قرار گرفت . وقتى نعمت بر او ظاهر شد ، همسرش به او گفت : با محتاجان و نزديكان ارتباط و صله برقرار كن و به آنها نيكى نما و به همسايگان و برادران خود عطا و بخشش داشته باش ، وقتى نصف عمر او گذشت و باز هم نعمت ادامه پيدا كرد ، شبى در خواب باز هم آن منادى را ديد كه اين بار به او گفت : خداوند تعالى شاكر است و به جهت رسيدگى تو ، به خويشان و نيازمندان در تمام عمرت تو را در وسعت و عافيت قرار مىدهد . امام صادق ( ع ) فرمود : زن زناكارى در ميان جوانان بنى اسرائيل رفت و آنها را شيفتهء خود كرد ، تا آنجا كه آنها به يك ديگر گفتند : اگر فلان عابد هم او را مىديد شيفتهء او مىشد ، آن زن سخن جوانان را شنيد و گفت : به خدا قسم تا وقتى آن عابد را نفريبم به خانهء خود باز نمىگردم . پس شبى به در صومعهء آن عابد رفت و دق الباب كرد ، امّا عابد در را باز نكرد ، آن زن به دروغ ادّعا كرد ، عدّهاى از جوانان به دنبال او هستند و مىخواهند او را مورد تجاوز قرار دهند ، با اين سخن عابد در را به روى او گشود ، وقتى آن زن وارد صومعه شد ، جامههاى خود را از تن بدر آورد ، عابد با ديدن او وسوسه شد و دست خود را به بدن او نزديك كرد ، امّا ناگهان به خود آمد و به سوى ديگى كه بر روى آتش مىجوشيد رفت و دست خود را به آتش نزديك كرد ، آن زن گفت : چه مىكنى ؟ عابد گفت : دست خود را به جهت لمس بدن تو با آتش مىسوزانم ، آن زن شرمنده شد و دانست كه او را توان فريفتن عابد نيست ، از آنجا خارج شد و به جمعى از بنى اسرائيل رسيد و به آنها گفت : برويد و فلان عابد را در يابيد ، وقتى مردم به آنجا رسيدند او دست خود را سوزانده بود . از امام صادق ( ع ) نقل شده : شبى زنى مهمان يكى از عابدان بنى اسرائيل شد و مرد عابد قصد كرد به او نزديك شود ، امّا هر گاه در نفسش اين انديشه قوّت مىگرفت ، يكى از انگشتان خود را با آتش مىسوزاند و تا صبح اين وضع ادامه داشت و او همه انگشتان خود را سوزاند ! صبح به آن زن گفت : از اين مكان برو كه مهمان بسيار بدى براى من بودى ! از امام باقر ( ع ) نقل شده كه فرمود : در ميان بنى اسرائيل پادشاه جبّارى بود كه در شب اوّل قبر روح به بدن او باز گردانده شد و ملائكه عذاب به او گفتند : ما بايد به فرمان الهى